اديب مسعودي

مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائي ، همنشين و مباحث مبلغيني چون " عباس علوي "، " محمد علي فيضي " ، فنا ناپذير ،"  اشراق خاوري" ، و ...... 

اينك با شماسخن مي گويم .لابد مي خواهيد بپرسيد که اگر تو "اديب مسعودي " هستي ، پس چرا " الله ابهي " نگفتي و چرا ما بندگان جمال اقدم را" احباء الله " و" اماء الرحمن" نخواندي ؟

آري  من اديب مسعودي همانکه محفل بارها از من با القاب "خادم برازنده " ، " نفس جليل" ،" ناشر  نفخات الله ، " يار موافق " ودهها نظير آن ياد کرده – که ميتوانيد نمونه هائي از آنرا در لابلاي -همين ياد داشت کوتاه ببينيد – اکنون با شما مشفقانه بسخن نشسته و اميدوارم در حاصل نهائي عقايدم که پس از رنجها و مشکلات طاقت فرسا فراهم آمده ، بينديشيد !من با تمامي سوابق درخشان امري و با چهره اي سرشناس در ميان بهائيان ايران، اينک صريحا اعلام مي کنم که :" پشيمانم

 و بر گذشته ي خويش سخت متاسف " خاطرم از آنچه گذشته ، ملول است و :

-         از اينکه سالياني دراز عمرم را بهائي بوده ام ،

-         از اينکه با سخن گوياي تبليغيم عده اي را اغواء کرده ام !

-         از اينکه بخاطر بهائيت  حقايق ارزنده اي در اين جهان را زير پا گذاشته ام  پشيمانم .

و خوشحالم از اينکه سرانجام به چنين حقايق گرانبهائي ايمان آورده ام :

- که آخرين پيامبر خدا " حضرت محمد( صلي الله عليه و آله) است و جامه رسالت پس   

از او ، بر قامت ديگري برازنده نيست .

- که کتاب خدا "قرآن کريم " تنها کتاب آسمانيست که پيروي آن سعادت هردو جهان را به ارمغان مي آورد .

- که ولي خدا ، زاده ي پاک ائمه ي هدي "حضرت مهدي " (عج) است که دنيا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نمايد .

و تواي دوست عزيزي که اين نوشته را ميخواني ، بخود آي و بينديش که :

- چه چيز مرا دگرگون کرده ؟

- چه چيز مرا در هنگامه افول زندگي بر آن داشته تا براه ديگري گام نهم ؟

- چه چيز بمن قدرت داده تا تمامي خطرات اين دگرگوني فکري را بر خود پذيرا شوم ؟آيا پول ، شهرت ، و يا مقام ؟........ کداميک ؟

من اگر در جستجوي مال و منال بودم ،اگر در پي عنوان و مقام بودم ، اگر خواهان شوکت و شکوه بودم ، و خلا صه اگر هرچه مي خواستم ،

بهائيت بخاطر خدمات ارزنده ام برايم فراهم ميکرد !اما من تشنه چيز ديگري بودم که "حقيقت " نام داشت . حقيقتي با تمام شکوه و جلال .ابتدا گمانم چنان بود که بهائيت توان راهبري مراخواهد داشت ، سالها مخلصانه زحمت کشيدم ، بعنوان "احساس وظيفه " تبليغ بهائيت را بر عهده گرفتم ، شاهد گفتارم سپاسگزاريهاي محفل است که بارها از زحمات من در مقام تقدير بر آمده ، و ليکن روح کاوشگر من هيچگاه متوقف نميشد  و هيچگاه به اين تقدير نامه ها دلخوش نبودم تا آنکه ، سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسيدم .اگر چه نمي خواهم در اين مختصر سخن از دلائل بطلان بهائيت به ميان آورم ، زيرا که سخن فراوان دارم و خود نيازمند جزوه ها و کتابهاي مستقل است ، اما اي شما که تا ديروز در بيوت تبليغي من ، آنهنگام  که به اصطلاح به تبليغ امر الله مشغول بودم ، با اشاره ي تصديق ، سر فرود مي آورديد ، شما ها که تا ديروز حتي شاهد بحثها و مجادله هاي من با مسلمانان آگاه در جلسات تبليغي بوديد ، اگر دروغگو بودم که همه آن حرفها و تبليغات باطل و ياوه است و شما چرا آنروزم را تصديق ميکرديد و از راههاي دور برايم نامه مينوشتيد و مرا رادمرد بزرگ عالم انساني "ملاحسين ثاني " نجم ساطع آسمان هدايت " خادم صميمي امر الله " خورشيد آسمان حقيقت ، و صدها نظير آن مي خوانديد ؟!و اگر راستگويم که اينک بايد به سخنم ، به پند پدرانه و پيام پيري جهان ديده ، گوش فرا دهيد ...... ميدانم که بزودي در ضيافات به شما دستور خواهند داد که نوشته ي"اديب مسعودي " را نخوانيد و سلام و کلام جايز نه ! اما همين توصيه شمارا که در اعما ق روحتان ، گوهر حق جوئي نهفته است و شما را به تحري حقيقت واميدارد ، برآن نخواهد داشت که تازه تحقيق و بررسي تان را آغاز کنيد ؟بياد دارم که شروع راهيابي خودم از آنجا آغاز شد که در نشريه اخبار امري خواندم :

"اخيرا " ملاحظه شده است که در "بعضي نقاط ، نفوس ناراحتي " "به عنوان تبليغات اسلامي و غيره " " ....... تحت عنوان تحقيق ، تقاضاي "" تشکيل مجالس مباحثه و غيره "" مي نمايند .... مسلم است که اين "" نفوس به اغلب کتب و معارف امري "" توجه نموده و اطلاعات کافي ""از مندرجات کتب و رسائل مبارکه "" حاصل کرده اند .... از محافل "" مقدسه روحانيه محليه شيدالله ارکانهم تقاضا شده است "" در اين مورد دقيقا دقت و ...""از هرگونه مواجهه خودداري " "فرمايند "                                                                  سال ???? شمار ه ?، ?

- و من با خودم مي انديشم که چرا " با افراد مطلعي که به اغلب کتب و معارف امري توجه نموده و اطلاعات کافي از مندرجات آن حاصل کرده اند " نبايد تماس گرفت ؟!مگر ايشان چه ميگويند که مي بايد خود را از بحث و مناظره و يا مواجهه و روياروئي با ايشان محروم کرد ؟آيا اگر بهائيت برحق بود همانند اسلام نمي گفت :" اقوال مختلف را بشنويد و بهترينش را برگزينيد. "

 اسلام که از زبان پيامبر ، در قرآنش مي خوانيم :" من و پيروانم مردم را آگاهانه به حق مي خوانيم "در بررسي ها و پرس و جوهاي بعدي اين نکته روشن تر شد که اين افراد بر معارف امري و اسلامي احاطه کامل داشته و در اين مورد سخن محفل کاملا صادق بوده است ، و سر انجام کاربدانجا کشيد که حقانيت اسلام و بطلان بهائيت همانند روشنائي آفتاب برايم آشکار گرديد .از کارهاي ديگر محفل که هر وقت بياد آن مي افتم شديدا" متعجب مي شوم ، آنست که آنهنگاميکه تازه بهائي شده بودم ، محفل ميکوشيد که موقعيت اسلامي مرا مهم جلوه دهد و مرا را با دانشمندان اسلامي برابر معرفي کند ، حتي خود نيز گاهي تحت تاثير دستورات و القائات محفل چنين وانمود ميکردم .ديگر آنکه مي گفت شکستگي پايم را بهانه قرارداده بگويم که مسلمانان بجهت تغيير روش و آئين مرا مضروب کرده بحدي که پايم آسيب ديده است ، غافل از آنکه پاي من از دوران کودکي آسيب ديده بود !بعد ها اين سؤالات همواره در ذهنم خلجان ميکرد که راستي چرا بهائيت به اين وسايل نا صحيح و غير منطقي براي حق نشان دادن خود کوشش مي کند ؟ چرا مي کوشد بهائيان با افراد مطلع و آشنا بمعارف امري تماس نگيرند ؟ اينها زمينه شد تا يک تحقيق عميق و همه جانبه را آغاز کنم ، به نحوي که ميتوان گفت ، برگشت من از بهائيت پس از ايمان واقعي بخدا و استعانت از او تنها و تنها يک علت داشت و آن اينکه کوشيدم تا متحري واقعي حقيقت باشم ، کتابهاي اصلي امرراجستجو کردم و به دقت و به دفعات خواندم ، به جزوه هاي زينتي و رنگ و روغن شده قناعت نمي کردم ، مراتب و عنايتي که در بهائيت داشتم ،هيچگاه نتوانستند مرا گول زده و همانند ديگران به فکر بهره برداري هاي مادي بيندازد و از ياد خود و خدا غافل سازد ، ودر عين حال تماس باافراد مطلع نيز رويگردان نبودم ، و اين چنين شد که سرانجام راه يافتم .البته انسانها همه ، جز معصومان پاک و بزرگوار اسلام ، جايزالخطايند ، اما راهيابي نيز ممکن است و من شرح اجمالي کارم را دادم تا تو دوست عزيز پيام ِ پيري آگاه را دريافته باشي ، اما ماداميکه بخواهي فريب سخنان فريبنده مبلغين و گول ظواهر و عناوين تشکيلاتي و لجنات متعدد و ضيافات و احتفالات و کنفرانس هاي باغ تژه و.... را بخوري ، بدان که هيچگاه واقعيت را نيافته اي !راستي آيا تو خواننده ي عزيز ، هيچگاه نمي انديشي که همانند پيروان هزارن فرقه ي ساختگي و برباطل ،که در گوشه و کنار دنيا به چشم ميخورند ، ممکن است تو هم در طريق نا صواب قدم گذاشته باشي ؟ تو هم از ميليونها انساني باشي که خزف را بجاي لعل خريده ، و گوهر را همچنان ناسفته درون صدف وانهاده اند ؟! من به نام "پدر پيري " که گذران زمان گرد سپيد بر چهره اش نشانده ، بنام آموز گاري روحاني که حتي در بهائيتش نيز صادق بود ، به نام مربي دلسوز براي شما بهائيان عزيز نگرانم .

من نگران آن روزم که به فرموده ي قرآن کريم ، وقتي حقايق در جهان ديگر ، جلوي چشمتان هويدا شود ، و ببينيد که آنچه پيامبران راستين خدا گفته اند حق است ، زبان برانيد که : "رَبِ ارجعوني لَعَلي اَعمَلُ صالِحا فيما تَرَکت "  (خدايا مرا برگردان تا از نيکي ها آنچه را که ترک کرده بودم انجام دهم .)

اما ديگر دير شده باشد و به شما بگويند : "" کَلا اِنها کَلِمَة هِيَ قائِلُها "" ، (نه چنين است زيرا او فقط گوينده ي اين سخنان است )

آري ، من از آينده براي شما هراسناکم و بيمدار .بيائيد پند مبلغ پيرو يارعزيز و ناصح مشفقتان را بشنويد و سر از بارگاه گران  غفلت برداريد ...

من به زودي شرح حال مفصل خود را همراه بامدارک مثبته براي آگاهي همگان طبع و نشر خواهم کرد و شايد تا آن زمان محفل به شما توصيه کرده باشد که اين اوراق ناريه را مطالعه نکنيد ، اما خوشحالم که اتمام حجت با شما کرده ام ودر پيشگاه عدل خداي بزرگ خواهم گفت که من سرانجام ، حقيقت آشکار شده براي خودم را در اختيار اينان گذاشتم و آنان که به خود نيامدند ، هيچ عذري ندارند . آري من " اديب مسعودي "  بزرگ مبلغ جامعه ي بهائي ، اينک مسلمانم و ازاين بابت خدارا بسي شاکر و سپاسگزارم . " خداي اسلام را قائلم " " پيامبر اسلام را آخرين فرد از گروه پيام آوران خدا مي دانم "، " امامان عزيز ، ازعلي عليه السلام تا امام حسن عسکري عليه السلام ، را به جان و دل معتقدم "، "امامت ، حيات ، غيبت ، ظهور ، و ديگر خصوصيات فرزند بلافصل امام يازدهم حضرت محمد بن حسن عسکري عليه السلام ، را به جان و دل معتقدم "، بابيت ، و بهائيت را دين ندانسته ، پيشوايانش را عاري از هر حقيقتي ميدانم . و اين فريادي از تمامي ذرات وجود من است که در قالب اشعارم جلوه گر است:

هزار شکر که از قيد درد و غم رستم       چو ذره بودم و برآفتاب پيوستم

 به چاهسار ضلالت فتاده بودم زار         گرفت خضرره عشق از کرم دستم

 طمع بريده ز دجال سرتان پليد              زجان به خدمت صاحب زمان کمر بستم

 اميدم چنانست پرورگاري که فرموده:اُدعوني اَستَجِب لَکُم  (بخوانيدم تا که جوابتان گويم .)

و خداوندي که فرموده :اِنَ اللهَ يَغفِرُالذنوبَ جَميعا   ( خداي تمام گناهان را مي بخشايد.)  مرا خواهد پذيرفت .و من هم مي کوشم تا در اين چند روز مانده از عمر جبران گذشته ها کنم ، که خداي فرموده است :لا تَقنَطوا مِن رَحمَةِ الله ( از رحمت خدا مأيوس نباشيد .)

اگر مي خواهيد سخن مرا حضورا نيز بشنويد ، در يکي از روز هاي مشخص شده در اين نوشته ، هنگاميکه براي انبوهي از مردم اين شهر سخن خواهم گفت ، سر افرازم نمائيد .ودر اينجا براي آن دسته از بهائيان ساده دل که ممکن است بر اثر القائات محفل و تشکيلات بهائي ، از آمدن به اين جلسات و خواندن نوشته هاي بعدي من معذور شوند ، عرض مي کنم که خلاصه سخن من در اين مجالس و محافل مشابه آن در جزوات و کتب بعدي همين است که در دوبيتي زير آورده ام:

 المِنة لله به ره راست رسيدم          پيوند خود از مردم گمراه بريدم

 از لطف خداوندي با قوت ايمان     مردانه زهم پرده اوهام دريدم

 مزيد توفيق همگان

 تهران غلامعباس گودرزي " اديب مسعودي "

هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار

 

 

 

 

منبع : www.formerbahai.blogfa.com

سايت سرخوردگان و پشيمانان از فرقه بهائيت